قصه از دل شروع شد.

قصه لرزیدن اش را می گویم. لرزیدنی که میبرد از گلو، نفس را.

تا که آمد ندانستم چیست حس خوب بودن بود.

مثل آب برای ماهی، یا هوا برای آدم

انگار باید باشد، تا باشم.

آنجا بود که دانستم " عشقی" که مادربزرگم می گفت چیست!!!

حالا سر تا پا عشقم، شورم، شایدم شعورم.

هر چه دارم برای اوست اما، او را ندارم.

جالب نیست؟ عشق همه چیز را به تو میدهد اما، هیچ نداری. هیچ.

جز دلتنگی.

 

منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

فروشگاه اینترنتی بازار رویا شریانک عروسک mediate فروشگاه رانینگ یوگومارکت